یادداشت/ ناشناخته /علامه طباطبایی:اساس دموکراسی غربی بر بهره‌‏کشى از مظلومان است، امروز ظلم و استبداد با لباس دموکراسی بر مظلومین می‌تازد! + نرم‌افزار

مرحوم علامه طباطبایی، فردی که خیلی حرفها درباره شان شنیده ایم، داستان های زیادی از مراتب سیر و سلوکی ایشان هست و نشان دهنده مقام و مرتبه وجودی این عالم گرانقدر است. در این یادداشت نیز قصد داریم تا سخنانی از بستگان علامه درباره ایشان را با شما دانشجویان عزیز به اشتراک بگذاریم.

علامه طباطبایی در سال ۱۲۸۱ شمسی در شهر تبریز در منزل شخصی پدرشان حاج سید محمد آقا طباطبایی متولد شدند. مادر ایشان نیز ربابه خانم از فامیل یحیوی تبریز که دختر غلامعلی یحیوی و از اشراف تبریز بودند به دنیا آمدند. پس از فوت مادر و پدر یکی از محترمان فامیل، یعنی پدر شهید قاضی طباطبایی (شهید محراب) که حاج میرزا باقر قاضی نام داشت، کفالت اوضاع مالی و زندگی علامه و برادرشان را به عهده می گیرد. این دو بچه زیر نظر مرحوم حاج میرزا باقر قاضی رشد می کنند و نخست به سبک آن زمان، کتابهایی چون گلستان، قرآن، نصاب و… را می خوانند و سپس بلافاصله آنها را به مدارس کلاسیک می فرستند که شاید نخستین مدرسه در ایران در تبریز دایر شده بود.

 

این کلاس ها به سبک کلاس های فرانسه تهیه شده بود و زبان فرانسه در آن تدریس می شد. این دو برادر با هم مشغول تحصیل می شوند و پس از کلاس ششم، همزمان با حضور در کلاس هفتم، برای تحصیل صرف، تصریف و جامع المقدمات به مدرسه طالبیه می فرستند این قضیه تا سال ۱۳۰۴ طول می کشد. در این مدت آنها کتاب های سطح را خیلی سریع به پایان می رسانند، چون در آن زمان بیش از این در تبریز تدریس نمی شد، برای ادامه تحصیل به نجف اشرف هجرت می کنند.

در سال ۱۳۱۴ شمسی رضا شاه دستور می دهد که از خروج ارز از ایران جلوگیری شود. به این ترتیب حاج میرزا باقر قاضی برای ارسال پول برای این دو برادر با مشکل مواجه می شود. این دو نیز به هیچ وجه از بیت المال استفاده نمی کردند. به این ترتیب، این دو بی خرجی می مانند و ناچار می شوند که از دوست و آشنا قرض بگیرند یا از این دکان و آن دکان نسیه کنند و امورات خود را بگذرانند. نامه نگاری به تبریز هم مشکلی را حل نمی کند و آنها هم نمی توانستند، پولی بفرستند. این موضوع موجب استیصال آنها می شود. مرحوم علامه طباطبایی برای من تعریف می کردند که این قضیه کار به آنجا رساند که ما ناچار شدیم که اثاثیه منزل را یک یک بفروشیم و خرج کنیم. کم کم هر چه بود و نبود، از ظرف و ظروف و لباس تا کتابها هر چه داشتیم، فروختیم. فشار و مشکل زندگی ما را مستأصل کرد. از این رو به حرم حضرت علی علیه السلام رفتم و پس از عرض سلام عرض کردم: «یا جدا همین طوری طلبه داری می کنید؛ اما بلافاصله متوجه شدم که اشتباه بسیار بدی کردم و این خلاف توکل است». اما به هر حال این اشتباه را مرتکب شده بودم و به شدت ناراحت و منفعل، سر بزیر و خجل از حرم حضرت امیرمؤمنان علیه السلام بیرون آمدم و به منزل بازگشتم. وارد خانه شدم و متوجه شدم که در خانه هیچ کس نیست. از فرط ناراحتی در گوشه ای از حیات نشستم و برای اشتباهی که کرده بودم، خیلی ناراحت بودم. در همین هنگام مشاهده کردم که درب کوچه باز شد و مردی با لباس بلند وارد شد. گویا به دلایل طی مراحل سیر و سلوک چنین شهوداتی برای ایشان بسیار عادی بود، زیرا هیچ اهمیتی به این مسئله نداده بودند. این شخص وارد شد و به ایشان گفت: «من شاه حسین ولی هستم. خدا سلام می رساند و می فرماید: در این هفده سال من کی شما را تنها گذاشتم.»

مرحوم علامه می فرمود: شاه حسین ولی ۱۸۰ سال پیش فوت کرده بود. او درویشی عارف مسلک در تبریز بود که هنوز هم قبرش زیارتگاه مردم است. شاه حسین ولی این جمله را گفت و رفت و من به فکر افتادم که این هفده سال از کی و چه زمانی آغاز شده است. کمی که فکر کردم، متوجه شدم، از تاریخی که من لباس روحانیت پوشیده ام، هفده سال می گذرد یعنی هفت سال در تبریز و ده سال هم در نجف .

ایشان می فرماید: بعدها پولی رسید و من بدهی هایم را دادم. همان روز هم به همسرشان فرمودند: «روزی ما در نجف تمام شده است، حاضر باش که باید به تبریز برگردیم.» چیزی هم برای اثاث کشی نداشتند.

این قضایا و تشرف ایشان به حرم مطهر امیرمؤمنان را کسی نمی دانست. مادرمان نقل می کرد که آن شب خوابیده بودیم که نزدیک سحر درب خانه به صدا در آمد من بیدار شدم و به مرحوم علامه گفتم که درب خانه را می زنند. ایشان گفت: ببینید چه کسی است؟ هوا تاریک بود. پشت در رفتم و گفتم: کی هستید؟ گفت این امانتی را به آقا بدهید. من در حالی که شخص پشت در را نمی دیدم از لای درب دستمال گره خورده ای را تحویل گرفتم.

مادرمان می گفت: فردای آن شب، هنگام خداحافظی از زن های همسایه شنیدم که در همسایگی ما شیخ عربی زندگی می کند که پسر بچه سیزده ساله بیماری، مشرف به موت، در خانه داشته است. این شیخ نذر می کند که اگر این بچه سلامتی خود را باز یابد، سیصد دینار عراقی به یک سید طلبه هدیه کند و از قضا آن بچه شب پیش شفا یافته بود و شیخ هم نذرش را ادا کرده بود اما کسی نمی دانست که این پول به خانه ما آمده است. مرحوم علامه نیز نقل می کردند که پولی رسید و بدهی ها را دادم.

علامه به دلایلی از تبریز به قم مهاجرت کردند (شرایط و اوضاع اجتماعی تبریز). بعضی طلاب تبریز که در قم ساکن بودند، متوجه شدند که چنین شخصی به قم آمده و به همین دلیل از ایشان تقاضای تدریس کردند ایشان نخست مباحث خارج فقه و اصول را آغاز کردند. اما آن گونه که خودشان نقل می کردند، خیلی زود متوجه شدند که در قم برای فقه و اصول زمینه زیادی وجود دارد؛ اما مباحث قرآنی، ریشه ای و عقلی مانند فلسفه بسیار کم است از این رو برنامه تدریس و کار خود را عوض می کنند و به تدریس تفسیر و فلسفه می پردازند. به این ترتیب طلاب بسیاری در حلقه درسی ایشان حاضر می شوند که برکات آن هنوز هم آشکار است.

از اطرافیان ایشان نقل است که در خانه آزادی قشنگی وجود داشت. ما در رفاه کامل از نظر برخوردها زندگی می کردیم و بسیار آسوده بودیم. مشی و رفتار ایشان بچه ها را تحت تأثیر قرار می داد. مدیر و مدبر خانه نیز مادر بود و اصلاً نیازی به اعمال فشار از ناحیه پدر وجود نداشت. یعنی مسئله تربیت به مدیریت مادر وابسته بود و شخصیت معنوی پدر فرزندان را تحت تأثیر قرار می داد.

ما هیچ گاه ندیدیم که پدر و مادر ما از هم گله داشته باشند یا با هم اوقات تلخی کنند یا بلند حرف بزنند. مادرمان غیر از کارهای خانه به بیچاره ها، دخترهایی که می خواستند ازدواج کنند، کسانی که بچه هایشان می مرد، بیماران و… خدمت می کرد. اغلب چند زن به همراه ایشان بودند و به امور مردم رسیدگی می کردند. کارهایی نظیر دوختن لباس برای این و آن، جمع آوری پول و جهیزیه برای دختران دم بخت فقیر و… پس از مرگشان چیزهایی می گفتند که ما هرگز نشنیده بودیم.

مرحوم علامه می فرمود: وقتی ایشان زیارت عاشورا می خواند، من جواب سلامهایش را می شنیدم. السلام علیک که می گفت، من جوابش را می شنیدم. حتی گفته بود: وقتی می ایستد و روبروی حرم حضرت معصومه سلام عرض می کند، من جوابش را می شنیدم. ایشان زنی با تقوا و متدین بود. در نجف با اینکه سواد نوشتن و خواندن نداشت، قدرتی به ایشان عطا شده بود که قرآن و زیارت عاشورا را صحیح می خواند.

تفسیر المیزان نشان به روز بودن علامه است. ایشان معتقد بود که هر دو سال یک بار باید یک تفسیر تازه نوشته بشود. این سخن بسیار بزرگی است که این تفسیر که سال ها طول کشید و باید هر دو سال یکبار تجدید بشود. در حالی که هنوز تفسیر ایشان خوب حل نشده است.

ایشان بسیار عادی زندگی می کردند. پس از نماز صبح تا طلوع خورشید قرآن می خواندند که آن هم با صوت کوتاه این کار ایشان بر ما بسیار مؤثر بود. مادرمان صبحانه را صبح زود آماده می کردند و ایشان پس از صرف صبحانه کار نوشتن را آغاز می کردند که تا ظهر ادامه داشت. پس از اذان ظهر ایشان وضو می گرفتند و نماز می خواندند و پس از صرف ناهار مختصری می خوابیدند و دوباره به نوشتن مشغول می شدند که تا مغرب ادامه داشت. شب ها هم قرآن تلاوت می کردند. ایشان برای نماز پشت به دیوار می ایستاد تا کسی اقتدا نکند. مرحوم آقای قاضی تأثیر فوق العاده بر ایشان داشت که تا پایان عمر مشهود بود.

علامه طبع شعری زیادی داشتند ولی بسیاری اشعار شان را خود از بین بردند و فقط تکه هایی که پخش شده باقی مانده است. علت از بین بردن آن هم این بود که ایشان دوست نداشتند به شاعر معروف شوند. خودشان می فرمودند: دوست ندارم مانند شعرا معروف شوم.

همه‌ی اینها تنها بخش کوچکی از زندگی علامه بود و بسیاری از بسترهای کار فلسفی ایشان و شاگردان ایشان برای خلاصه بودن کلام مطرح نشدند و تحقیق در این موارد به عهده شما عزیزان گزارده شده است.

 

دانلود نرم‌افزار تفسیر المیزان برای سیستم عامل اندروید

 

نوشته های مرتبط

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × دو =