دیدار هفتگی خواهران از خانواده معزز شهدا

دیدار هفتگی خواهران از خانواده معزز شهدا

به گزارش روابط عمومی بسیج دانشجویی دانشگاه تبریز، روز پنجشنبه مورخ ۱۳۹۵/۰۸/۰۶ دیدار خواهران از خانواده معزز شهیدان “برادران، علی و ایوب ذاکری” صورت گرفت. 

گفتنی است دیدار خانواده شهدا به صورت هفنگی می باشد، برادران روز شنبه هر هفته و خواهران در روز پنچشنبه به دیدار خانواده معزز شهدا می روند.

شرح مختصری از زدگانی این دو شهید بزرگوار که از سوی خانواده معزز ایشان بیان شده است، در ذیل آمده است.

شهید علی ذاکری

ایشان سال ۶۱ درعملیات رمضان شهید شدند. حدود ۱۲ سال پیکر پاکشان در قبرستان ستارخان دفن بود که بعد‌‌‎ ‌ها به وادی رحمت منتقل شد. مادر شهید نقل می کنند: قبل از اینکه پیکرشان را منتقل کنند اطرافیان چندین بارگفته بودند این کار را انجام دهیم ولی من دلم راضی نشد؛ بعدا که شهر داری اعلام کرد که به دلیل واقع شدن قبرستان در مسیر بایستی منتقل شود …

همین چند سال پیش به وادی رحمت منتقل شد. من که از همان اول شهادت صورت زیبای پسرم را ندیده بودم میخواستم به هر نحوی که شده صورتش را ببینم. هنگامیکه در وادی رحمت ایشان را در قبر قرار می دادند هیچ کس باورش نمیشد که پسر من حدود ۱۲سال پیش شهید شده؛ پیکرش طوری بود که انگار تازه شهید شده بود. چادرم را روی سرم کشیدم تا اینکه صورت زیبایش را برای آخرین بار ببینم. دستم را زیر سرش بردم دیدم که خون پاکش همچنان وجود دارد انگار که همین الان شهید شده بود. جوراب های سفیدش، پیراهنش و کمربندش هیچکدام پوسیده نشده بودند، انگار که تازه تنش کرده بود.

علی آقا در سن ۱۷ سالگی شهید شدند، ایشان ابتدا در خاسوان دوره دیده بودند بعد به جبهه اعزام شدند، چند باری برای مرخصی آمدند، در یکی از مرخصی ها که ایشان در خانه بودند عملیاتی اتفاق افتاد و خیلی ناراحت شدند که چرا من در خانه استراحت می کنم و دوستانم در آنجا می جنگند.

بار سوم که مرخصی آمده بودند نمی خواستم اجازه بدهم که دوباره برود، می خواستم برایش خواستگاری بروم برایش موتور و وسایل دیگر خریدم تا با آن ها کاری کنم که دلش اینجا بند شود و دوباره نرود، اما انگار نه انگار.

میگفت میخواهید من را با این چیز ها وسوسه کنید ولی من میخواهم بروم، بعد من پول ها کارت و وسایلش را به همسایه دادم تا موقعی که از من می خواست بتوانم قسم بخورم؛ وقتی متوجه شد گفت من آن وسایل را نیاز ندارم باشد برای خودتان همین لباسی که امام برایم داده کافی است. می گفت مهندسین وخلبان ها ودکتر های زیادی در جبهه هستند که من در برابر آن ها چیزی نیستم.

بار آخر که رفت دنبالش رفتم و در قطار به او رسیدم گفتم کجا میروی؟ گفت: مادر لطفا آبرویم را ایجا نبرید، بعد پایین آمد و بغلم کرد و گفت مادر بگو انشاالله که به آروزت برسی؟ ولی من چیزی نگفتم، چند بارگفت بار سوم که گفت، گفتم باشه، انشاالله که به آرزوت برسی. و بعد رفت و چند ماه بعد شهید شد.

نسبت به بیت المال حساس بود. مثلا کپن نفت رو بین خانواده هایی که نیازمند بودند پخش میکرد. حتی از یکی از حاج آقا های محل دو بشکه نفت گرفت و به نیازمندان داد و گفت شما خودتان میتوانید تهیه کنید.

یا در آن زمان برای اینکه قرار دادن اسلحه ها را در مسجد خطرناک بود، می آورد خانه و از آنها مواظبت میکرد.

با همه اهل محل خوب برخورد میکرد بطوری که یکسری در صف طولانی مرغ ایستاده بود ومرغ خریده بود که در راه خانم پیری را دیده بود که گفته بود ما مرغ نداریم، مرغ هایش را به خانم داده بود و گفته بود شما فقط برایم دعا کنید کافی است.

 

شهید ایوب ذاکری

حدود ۷ سال بعد از برادرش راه ایشان را ادامه داد. حدود ۱۷شال داشتند که در منطقه ماووت در اثر پاتک دشمن شهید شدند.

برادر شهید نقل می کنند: اصرار داشتند جنگ را ببینند. از من خواستند که اجازه بدهم بروند جنگ اما من اجازه نمیدادم. یک روز که من داشتم ظرف ها و دیگ ها را می شستم آمد وگفت: مادر اجازه بده بروم جبهه، شوخی کردم و گفتم اگر این کار ها را برایم انجام بدهی اجازه می دهم که بروی جبهه. گفت: قول میدهی؟ گفتم: بله، همه آن کار ها را خیلی عالی انجام داد و بعد رفت. شب که برگشت با یک کاغذ رضایتنامه آمد و گفت: مادر امضا کن .من تعجب کردم ولی چون قول داده بودم مجبور شدم امضا کنم. بعد برد پیش پدرش و امضا کرد.

همین طور که میرفت، برادرش گفت: نگذار برود انگار از صورتش نور می بارد. برود شهید میشود. من هم گفتم: نه بابا! ایوب که سمتی ندارد، سرباز معمولی است، می رود و بر می گردد.

بعد ایوب گفت: دارم میرم. با سلامتی که هیچی، امیدوارم حتی وجبی از این خاک گرانقدر را اشغال نکنم و پیکرم باز نگردد.

رفت ودیگر پیکرش هم بازنگشت….

  • photo_2016-10-28_17-48-22
  • photo_2016-10-28_17-48-21
  • photo_2016-10-28_17-48-19
  • photo_2016-10-28_17-48-14
  • photo_2016-10-28_17-48-24
  • photo_2016-10-28_17-48-18
  • photo_2016-10-28_17-48-16

 

 

 

نوشته های مرتبط

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

14 − 1 =