درس حماسه/ سالروز آغاز عملیات فتح المبین با رمز یا زهرا (س)

با توجه به اهمیت بازگویی خاطرات جنگ و زنده نگه داشت رشادت ها و فداکاری های سربازان اسلام در ۸ سال دفاع مقدس و تاکیدات امام خامنه‌ای (مد ظله العالی) مبنی بر تامل در این عملیات سرنوشت‌ساز خاطره‌ای از فرمانده وقت سپاه در دوران دفاع مقدس که در کتاب شکوه انتظار نیز در باب توکل به خدا آمده است ذکر میکنیم:

«طرح عملیات فتح المبین را انجام داده بودیم، نیروها در منطقه مستقر شده بودند، اما فرماندهان نظرات متفاوتی داشتند، در یکی از جبهه‌های عملیات که بین شوش و ارتفاعات رادار واقع بود، دشمن پیش دستی کرد و نیروهایش را در رودخانه کرخه مستقر کرد که باعث از دست رفتن تسلط نیروهای ما بر منطقه شد.

مشکل در واقع این بود که سر شیارهایی که قرار بود ما نیروهایمان را از طریق آن بفرستیم و به خط دشمن بزنیم و حتی علامت گذاری کرده بودیم، دشمن این شیارها را گرفته بود، لذا ما مانند انسان کوری شده بودیم که قادر به دیدن منطقه نبود، چون شیارها بر اساس طرح مانور عملیاتی تعیین شده بودند، زمانی که آن شیارها وصل می شد کل آن جبهه قفل می شد، لذا یک سوالی مطرح شد و آن اینکه با توجه به این مشکل ما عملیات فتح المبین را انجام بدهیم یا خیر.

چند روز مانده به عملیات دشمن که پیش دستی کرده بود به ساحل کرخه رسید، قرارگاه لشر ۷۷ با ۳ تیپ از سپاه، به فرماندهی شهید بقایی در آن منطقه مستقر شد. شرایط به گونه ای شد که حضور نیروهای ما نتیجه ای را به همراه نداشت و ما تحلیل انجام دادن یا ندادن عملیات با توجه به شرایط جدید را نداشتیم.

فرماندهان دو نظر متفاوت داشتند؛ دسته اول بر لغو عملیات تاکید داشتند و می‌گفتند: ما دو بازو داریم که یکی از شمال به جنوب است و دیگری از شرق به سمت غرب است، حالا که این بازوی شرق به غرب خنثی شده است ما با یک بازو به تنهایی نمی‌توانیم وزنه به این بزرگی را بلند کنیم، پس باید عملیات لغو شود و عملیات به هیچ وجه نباید شکل بگیرد.

دسته دوم؛ موافقان انجام عملیات بودند و می‌گفتند: اگر ما این عملیات را انجام ندهیم و به تاخیر بیندازیم از کجا معلوم است که دشمن نیاید و بازوی دوم ما را نیز بگیرد و دیگر هیچ وقت نتوانیم عملیات انجام بدهیم در نتیجه باید عملیات را انجام دهیم حتی اگر شده با یک بازو و با احتمال شکست این فرصت را نباید از دست بدهیم؛ احتمال دارد تاخیر عملیات به یک ماه دیگر باعث شود عراق در منطقه‌های دیگر پیش دستی کند و قسمت شمال را هم بگیرد.

من و برادر صیاد شیرازی جلسه طولانی با هم گذاشتیم، پس از جلسه فرماندهان را احضار کردیم و یک جلسه هم با فرماندهان گذاشتیم و در نهایت نتوانستیم به تصمیم برسیم که این عملیات را انجام بدهیم یا خیر. یکی از دوستان گفتند که بهتر است برادر محسن رضایی بروند خدمت امام(ره) و با ایشان مشورت کنند، خواستیم که این کار را انجام بدهیم کمی که فکر کردیم متوجه شدیم اگر بخواهیم برویم و مشورت کنیم، اگر این مشورت منجر به انجام دادن عملیات بشود باید یک ساعته خدمت امام برسیم و برای عملیات برگردیم و گرنه احتمال از دست رفتن بازوی دوم می رفت، به این دلیل که ما محاسباتی داشتیم و طبق آن ما به نور ماه نیاز داشتیم که در آن تاریخ و آن شب باید این کار را انجام می دادیم. با این حساب نمی‌توانستیم وقت را تلف کنیم، برای جلوگیری از اتلاف وقت می‌بایست با هواپیمایی جنگی به تهران می رفتیم، من نیز تا قبل از آن تجربه پرواز نداشتم، شهید حق شناس یک جنگنده اف۵ آموزشی آماده کردند، نکات مهم پرواز را در یک آموزش سرپایی ۶-۵ دقیقه ای به من گفتند که مثلا فرمان کجا هست و کارش چیست، اتفاقی اگر افتاد شما چکار کنید و…  بنده در کابین  دوم نشستم و ایشان هم در جایگاه خلبانی و ما هم لباس‌های سنگین خلبانی را پوشیده بودیم که حدود ده کیلو بر وزنمان اضافه شده بود.

داشتم خودم را برای یک پرواز سخت آماده می‌کردم، هواپیما روی باند قرار گرفت و سرعت گرفت و به انتهایی باند رسید و به اصطلاح خلبان‌ها جی کشید (گریز از مرکز)؛ یعنی هواپیما به صورت مستقیم در آمد، در چنین شرایطی کسانی که این شرایط را تمرین نکرده باشند  فشار خیلی سنگینی را باید تجربه کنند، لحظات سختی بود، احساس می کردم کسی به نیرومندی رستم در حال فشار دادن من به کابین است، ما خودمان را محکم گرفتیم که آقای حق شناس شروع کردند به صحبت کردند که آقا محسن حالتان چطور است و…  آمدم حرف بزنم، دیدم که اصلا این فک من باز نمی شود که بخواهم حرف بزنم! فشار اصلا اجازه نمی داد دهانم را باز کنم، فکر کردم حالا ما فرمانده سپاه هستیم و اگر نتوانیم حرف بزنیم خیلی بد می شود، به هر زحمتی بود توانستیم جواب خلبان را بدهیم و ایشان خیلی متعجب شده بودند که ما چطور توانستیم صحبت کنیم. بعد از چند دقیقه که از دزفول و سد دز گذشتیم، شهید حق شناس فرمان را رها کردند و گفتند شما هواپیما را کنترل کنید! به ایشان گفتم برادر عزیزم ما باید زود خدمت امام(ره) برسیم و برگردیم، تصمیم بگیریم، شما آموزش ما را موکول کنید به زمانی مناسب، قبول نکردند و فرمان را رها کردند و همین که کمی فرمان را تکان میدادم هواپیما بالا و پایین می‌شد!  حدود ۲۰ دقیقه بعد به تهران رسیدیم و خدمت امام رسیدم، مشکل را مطرح کردم و گفتم: دوستانمان گفته‌اند اگر امام(ره) راهنمایی هم نمی‌کند لااقل برایمان استخاره‌ای بکنند، که حضرت امام(ره) فرمودند: شما نیازی به استخاره ندارید، بروید و همه کارهایتان را انجام بدهید و زمانی که به بن بست رسیدید از خدا طلب خیر بکنید، زمانی که من خواستم به امام(ره) بگم که ما به بن بست رسیدیم احساس کردم که ممکن است در این گفته امام(ره) حکمتی باشد که ما برگردیم و جلساتمان را ادامه دهیم.

زمانی که من گزارش جبهه را به امام(ره) ارائه کردم ایشان تاملی کردند و فرمودند: شما پیروز هستید، بر خدا توکل کنید پیروزی از آن شماست.

هر چقدر صبر کردم که شاید امام صحبت دیگری داشته باشد خبری نشد! متوجه شدم چیزی نمی‌گویند، لذا ما بلند شدیم دستشان را بوسیدیم و به جبهه برگشتیم و در دزفول فرماندهان جمع شده بودند که پیام امام را بشنوند، که گفتم: تنها چیزی که امام فرمودند: این بود که شما بر خدا توکل کنید. فرماندهان گفتند استخاره چه شده است؟ جواب دادم استخاره هم نگرفتند.

بعد از آن اتفاق ما تا نماز صبح نشستیم و تصمیم گرفتیم که باید عملیات انجام بشود و نتیجه آن عملیات فتح المبین شد که ما ۱۶ هزار اسیر گرفتیم، ۲۷۰۰  کیلومتر مربع از سرزمین های ایران اسلامی را آزاد شد.»


خاطره‌ی عملیات فتح المبین از زبان سپهبد شهید علی صیاد شیرازی

نمي دانم آزمايش كرده ايد وقتي مهماني بر انسان وارد مي شود هم از ديد مهمان و هم از ديد ميزبان چه حالي است من براي اينكه مقدمه حرف خودم را بگويم اين را تنظيم كردم باديدار به يادماندني خودم و همراهانم قبل از اينكه ما وارد منطقه و ماموريت افتخاري دو معارف جنگ شويم روز پنج شنبه گذشته مخصوصا سفري را انجام دادم تا محلها را بررسي كنم و ببينم وضعيت چطور است محل هايي كه ديدم:

۱- نقطه رابيه و ميش داغ

۲- عين خوش و دهلران

۳- جسر نادري و پل كرخه

۴- دامنه ارتفاعات ابوصليبيخات

اينجا سومين نقطه اي بود كه وارد شديم . وقتي فرماندهي و عقيدتي به استقبال ما آمدند گفتند محل پذيرايي ما حسينيه سيدالشهدا است. با شنيدن اين خبر صفايي وجودم را فرا گرفت كه از بيان آن ناتوانم . اينجا رزمندگاني زندگي مي كردند و گريه مي كردند كه به خدا نزديك بودند. اين صفا كجاست، عمليات فتح المبين عمليات سرا پا حماسه، ايثار و معنويت بود. با دلايل و مدارك لازم ثابت مي كنم كه نقطه اوج رزمندگان براي جنگيدن در راه خدا «عمليات فتح المبين» بود. در قياس با عمليات بيت المقدس شايد گفته شود كوچك تر است اما بايد ارزيابي كرد و ديد كه چقدر به خدا نزديك شديم . بايد ديد چقدر بهتر خدا را ديديم (ما در اين عمليات ) بهتر ديديم و دانستيم كه شخصيت ما در نظام چيست؟

عطش جنگيدن در راه خدا پيدا بود. چرا كه اين عمليات با نام يا زهرا(س ) آغاز شد و به بركت اين نام خدا مي داند كه چه به وجودآمد. عمليات فتح المبين نتيجه سه ماه تلاش مستمر بود. بعد از سه ماه تلاش موفق شديم به تدبير برسيم . قرار بود در اين عمليات ، در فضاي ۶۰ – ۴۰ كيلومتر از چهار محور : ۱ جسرنادري ۲ محور ممله و پادگان عين خوش ۳ محور شوش ۴ محور تنگ رقابيه از طرف تنگ زليجان و ارتفاعات ميش داغ عمل كنيم .

قرارگاه لشگر ۷۷ ثامن الائمه كه از چهره ها و يگان هاي سرافراز ارتش و رزمندگان اسلام است در هفت تپه مستقر بود عقبه اش و يگان هايش در غرب كرخه بودند . در كنار آن همرزمان از سپاه تيپ ۱۷ قم تيپ حضرت سجاد و گردان هاي مختلف حضور داشتند و همه آماده عمليات بودند. يك روز در هفت تپه جلسه داشتيم . همه فرماندهان بودند و پيشرفت كار را در قرارگاه كربلا كنترل مي كرديم و جايي كه لازم بود هدايت مي كرديم . جلسه عجيبي شد. برادران ارتش و سپاه يك يك آمدندو گزارش دادند. همه گزارش ها منفي بود و مايوس كننده . جو بسيار نگران كننده اي به وجود آمد. نوبت رسيد به برادر عزيز صفار از قرارگاه فجر از سوي سپاه كه فرمانده تيپ ۱۲ قم بود . با تواضع گفت : « از شما تعجب مي كنم، از حال شما.

مگر ما با توكل به خدا جلو نيامديم » جوان ۲۲ ـ ۲۳ ساله اي در مقابل اساتيد و فرماندهان مي ايستد يك دفعه جو جلسه تغيير مي كند. شرمنده مي شوم. ايشان گزارش مي دهد و ميزان پيشرفت شناسايي خودش را مي گويد. جلسه قوت قلب گرفت چهار راه بحث بر سر اين بود كه از كجا شروع كنيم ارتش مي گفت از جسر نادري و از قرارگاه فتح و سپاه مي گفت نه از چهار محور با هم بايد شروع كرد. من همرزمان ارتش را صدا كردم و گفتم از هر چهار محور عمل مي كنيم . براي عمليات آماده شديم . كارشناسان گفتند نور ماه براي حمله مناسب نيست چون كارشناس بودند پذيرفتيم . گر چه مايل نبوديم تا آمديم تصميم گرفتيم كه آماده شويم . ديديم از قرارگاه فجر تماس گرفتند كه دشمن آتش سنگيني را شروع كرده و به ما فشار مي آورد. از يك طرف فشار دشمن و از طرف ديگر كمبود مهمات همه را نگران كرده بود. آمديم دفع كنيم ديديم دشمن از رقابيه جلو آمده حالت عجيبي پيش آمد. از طرح سه ماهه ما اصلا دو محورش خراب شد چه بايد مي كرديم در قرارگاه كربلا به اين نتيجه رسيديم كه بايد نزد فرماندهي كل قوا برويم و دو تا سئوال مطرح كنيم :

۱- چه بايد كرد؟

۲- براي اين طرح ناقص ما استخاره كنيد .

بين من و سردار رضايي هماهنگي شد كه من در منطقه بمانم و سردار رضايي به تهران برود.

قبل از دوازده و نيم بود كه از ابوغريب خبر دادند دشمن باچند تانك آمده . من پايم رغبت ندادكه بروم پاي بي سيم كه بگويم برگردند. گفتم: شايد ارتشي هاگوش كنند (بدليل سلسله مراتب نظام ) ولي با تك تك فرماندهان صحبت كردم گفتند قلب ما قوي است . ساعت ۱۲ و نيم- يك و نيم – دو و نيم شد و اينها همين طور پيش مي رفتند ساعت سه و نيم صبح كه شد ديدم گفتند ما بيست متري دشمن هستيم رمز عمليات را با قدرت كامل گفتيم بعد از اعلام فرمان حمله تمام فرماندهان و عناصر ستاد رو به قبله دعاي توسل خواندند چه دعايي ! چه ضجه هايي ! چه زاري بود هر كس به حال خودش گريه مي كرد هر لحظه بر شدت گريه اضافه مي شد كه من سر و صداي بي سيم را نزديك صبح شنيدم فكر كردم گير افتاده اند گفتند ما فرمانده تيپ را گرفتيم و بعد هي اسير بود كه به عقب مي آمد. هر چه مي پرسيديم كه چي شده هيچ كس جواب نمي داد. گرفتار بودند آخر. گفتيم فرمانده تيپ دشمن را بياورند. فرمانده تيپ گفت : « ما مي دانستيم بعد از توفيق در مرحله اول شما حتما حمله مي كنيد اين بود كه به همه گفتم آماده باشند همه آماده پشت تيربار و در سنگرها بودند .

 تا اينكه ساعت ۳ شد ديديم خبري نشد . ما گفتيم ساعت ۳ حمله نكرديد پس ديگر حمله نمي كنيد لذا به همه استراحت داديم . خود من آن قدر احساس اطمينان مي كردم كه با لباس زير خوابيدم بعد ديدم طرف رانم درد مي كند (مرا مي زدند كه بيدار شوم و بعد هم اسير شدم ). » مواضع دشمن به سرعت سقوط مي كرد، قرارگاه فجر و قرارگاه نصر اين منطقه را گرفتند ابتكار عمل از دست ما خارج شده بود. ما هر جا را مي گفتيم بگيريد مي گفتند ما از آنجا رد شديم به سردار رضايي گفتم اينجا جاي ما نيست و رفتيم جلو. تا چنانچه سوار بر وانت رفتيم و بعد تا تنگه برغازه آمديم گلوله تانك دشمن جلو ما را گرفت . بيست متري ما خورد و ما پريديم بيرون . عمليات حماسه انگيز با آزادسازي دو هزار كيلومتر از خاك و شانزده هزار اسير به پايان رسيد.

بعد از عمليات فتح المبين اواخر مسئوليت خودم در فرماندهي نيروي زميني احساسي به من دست داد كه يك تيپ به نام حضرت ابوالفضل با سه گردان تشكيل دهم و افسران و درجه داران ايماني وارد آن شوند و اين تيپ طوري بگيرد و خيالمان راحت شود. تيپ حضرت ابوالفضل تشكيل شد ، باسه گردان .

 براي اينكه از مجموعه هاي خوبي برخوردار شوند به مهندسي نزاجا پانزده روز مهلت داديم كه يك حسينيه بسازد و اين فضا و اطرافش را كه مي بينيد در عرض پانزده روز به وجود آمد. آمدم فرماندهي تيپ را خودم برعهده گرفتم تا فرماندهي نيروي زميني احساس كند اين تيپ براي خودش است . وقتي نماينده امام در شوراي عالي دفاع شدم اين تيپ منحل شد. شب انحلال من در تهران بودم . وقتي خبر انحلال آن را دادند حال عجيبي پيدا كردم . مانند شب عاشوراي امام حسين (عليه السلام ) شد و اكنون من از فرماندهي تيپ تشكر مي كنم و حسينيه تيپ اينجا بايد بماند به اين عنوان آثار جنگ من به تيپ ۴۵ تبريك مي گويم . از صميم قلب مي خواهم كه قدر اين نعمت را بدانند . بايستي به مرور و به تدريج وضع بهتري پيدا كند.


برای دانلود کتاب تبیین و تحلیل ابعاد عملیات فتح المبین و گستره آن روی لینک زیر کلیک کنید:

https://mega.nz/#!XzADkIaJ!6PyyILsst8kbbZM2QBYoCy9mqG9LhaoCHjf2cvJTwCw

  • photo_2018-04-03_13-16-30

نوشته های مرتبط

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 − هجده =